دلیتست

ما یک مشت گاویم...در زمستان ۱۹۷۸گاو شدیم...یا شاید ان هنگام فقط مشخص شد که گاویم...زمانی شاخ هایمان کامل شد که تورم ۶۰درصدی روی دورویی کاغذ پنهان شدو با ۱۴ خودنمایی کرد...درست زمانی شیرمان خشک شد که چین شیرهایش را در حلق هامان فرو کرد...ما گاو شدیم چون رهبر امتمان به خون گاو تشنه شده بود...مازمانی گاو شدیم که استخوان بچه هامان زیر باتوم خرد شد...ما وقتی گاو شدیم که رایهامان زیر متکای رهبرمان تجزیه شد...ما زمانی گاو شدیم که چند اسم شدند برایمان دین...مازمانی گاو شدیم که به خون خواران تاریخ اقتدا کردیم...ما زمانی گاو شدیم که بت ساختیم و پرستیدیم...ما زمانی گاو شدیم که ۷۰۰۰سال را باد با خود برد...ما زمانی گاو شدیم که به پیشنهاد امام امت سکوت کردیم...ما زمانی گاو شدیم که فعال حقوق بشرمان در زندان تشنج کرد...ما دیر زمانیست که گاویم...
تالاسمی روح
فکر کنید ساعت دو بعد از ظهر روز ۲۸ مرداد است و شما هوس کرده اید یک بطری ابمعدنی خنک بخرید و یک پاکت سیگار...بعد بروید روی یکی از صندلی های زیر درخت چنار کنار پیاده رو بنشینید و هندزفری را در گوشتان فرو کنید و متن اهنگ را بلند بلند بخوانید و هرکدام از ته سیگارهایتان را در جوی اب کنار خیابان پرت کنیدو بعد فکر کنید باید کمی افتاب بخورد به کله تان و بروید به سمت وسط پیاده رو ...درست وسط ان بایستید و بطری خالی اب و پاکت خالی سیگار را به سمت سطل زباله پرت کنید...پاکت سیگار برود داخل و بطری اب به وسط خیابان پرت شود...از وسط پیاده رو به سمت وسط خیابان بروید
بطری را بردارید و بیندازید درون سطل زباله و به راه رفتنتان ادامه دهید و با خود فکر کنید که یک روز دیگر هم گذشت.