ازانجا که ما بسیار انسان شریفی میباشیم و فقط سرمان به درسمان بند است و اصلا وب گردی یا امثالهم اصلا نمیکنیم این روزها در کتاب درسی(!)دیده ایم که ملت گیر داده اند به به دو دوره عجیب تاثیر گذار برای ملت شریف...۱۴۰۰سال پیش و ۳۰۰۰سال پیش...حالا ۲۵۰۰سال...اصلاتمدن انسانی۶۰۰۰ساله در فلک الافلاک...خب مسله اصلا تاریخ به سال نیست...مساله تاریخ به تجربه است...
چشم ها را گشودیم و دیدیم کلاهی بر سر خویش گذاشته ایم بزرگتر از امامه اقا و جیب اقا پسرشان...خب انهم مهم نیست...چشم گشودیم طوری تربیت شده ایم که فقط منتظریم تا یک چیزی پیدا کنیم و مانند پتک بکوبیم بر سر هم...اینجا پدران نمیدانند پسران چه میخواهند..اینجا دموکراسی یعنی رای اقلیت...اینجا همه چیز از تاریخ است...گاهی فکر میکنم که دلیل پیشرفت امریکا بی پیشینه بودن ان است...ولادت کوروش بود این روزها...هزارتا پیام و کامنت و امثالهم که ولادت بزرگمرد ایران تبریک و از این حرفها...خب کوروش هم یک ادم خوب که ما انرا به اختصار انسان مینامیم...
واقعا مهم است که به چیزی مانند تاریخ چنگ بزنیم و رها کردنش اینقدر برایمان سخت باشد؟؟
درد واقعا این است؟؟دردما این است که گذشته مان دیر نیست؟؟لابد این است اما فقط مقداری فقط مقدارکمی بیاییم دست از شعار برداریم...بیاییم وطنمان را به دوقسمت تقسیم نکنیم...بیاییم ان تاریخی که هرروز نقشش کمتر میشود و دامن زدنمان به ان بیشتر میشود را در تصمیم هایمان دخیل ندانیم...
تاریخ تجربه است..نمیشود گفت که چون تجربه شده نباید راه رفته شود اما فقط میتوان به عنوان یک کمک به ان نگاه کرد...
وقتی صحبت از ازادی میشود فقط خشک نگاه میکنی...وقتی حرف از اندیشه میشود میبینی با یک اندیشه تزریقی که روی دستت مانده نمیتوانی کاری بکنی...انهنگام است که دلت میخواهد فقط یک درخت باشی تا حداقل اکسیژن تولید کنی برای سوخت و ساز سرزمینت...برای سر سبزی وطنت..
وقتی مینگری میبینی از انهمه ابهت فقط چند نفر مانده که هی باهم یه قل دو قل بازی میکنند و میگویند بده بغلی...نمیدانی این جا همان جاست؟؟نمیدانی/م...اینجا همان است...اری فقط نام ایران...
فقط یک نام...یک نام تبرک انهمه جلال و جبروت...
میبینی باید چشم هایت را ببندی و فکر کنی که اینجا همه چیز ارام است روزنامه های وطنی ات همین را میگویند..اصلا روزنامه های وطنی ات مثلا همین کیهان صبح به صبح میرود بقالی سرکوچه و مقداری دروغ با کمی تملق میخرد...و میشود اینی که دست مردم است....
اینجا سرزمین من است...ایران...
چشمانت را زیر باران٬زیر سقف این سرزمین میشویی...لعنت میفرستی ارامی...ارام ارام...در خیابان یک مرد را میبینی که با چند کودک لای سطل های زباله دنبال غذا میگردد و ناخوداگاه میروی بقالی چند دانه کیکی میخری میدهی دستشان...نگاهت میکنند بدون اینکه حرفی بزنی فقط با خودت میگویی نفت داریم فیروزه داریم اورانیوم داریم جنگل داریم خاک حاصل خیز داریم وطن داریم اما ولایت فقیه هم داریم...
البته انها بروند یکی بدتر از انها می اید...شد این ویرانه ویران تر چه حاصل...؟
واینجاست که میبینی تو با تاریخ عجین شده ای..نمیتوانی رهایش کنی...این خاک کشش دارد...
+داشتم با خودم شعر میخوندم...هی این جمله تو ذهنم تکرار میشد:من اینجا بس دلم تنگ است...