بعضی چیزا در حد یه خوابن...یه خواب...وقتی ۱.۵ساعت میتونه ۱۰ ساعت شارژت کنه وقتی...

وقتی...

وقتی...

وقتی...

وقتی...

نمیدونم چطور تو صیف کنم...خواب بود چی بود؟؟هیشکی نمیتونه بگه ما سه تا چطور داشتیم تو اون ۱.۵ ساعت به کل دنیا میخندیدیم...

تو تاکسی مث روانیا می خندیدیم...جنتی...بعدش هم تو خیابون...پیاده تا شهر کتاب...اعلامیه ها رو می کندیم...زنگ زدیم واسه شماره های تو اعلامیه...تو شهرکتاب شر وور گفتیم...برگشتن...

کنت میکشیدیم...ذرت مکزیکی میخوردیم...اب می خوردیم...به سه تا مرد تو پیاده رو نگاه کردیم بعد هم رفتم جلو:داداش اتیش داری؟؟

فندک زدیم...کبریت خریدیم...رفتیم تو پل عابر...تا خرخره کشیدیم!!بعدش باز ذرت خوردیم...هرهر خندیدیم...

ادامس هندوانه خوردیم...

سه بسته ترشی خوردیم...

+اخر شب...باز لیا خورد تو برجکش...

+یعنی انصافا بهمون حال دادی...خرکیف شدیم...

+رویا جات خالی بود...یعنی در حد فضا بود...

+سه تامون میایم پیشت...اونوقت مث امروز خر کیف میشیم...

+هه...وقتی ساعت ۶  بود و کم کم ترس داشت تو تنمون جون میگرفت...فقط نمیدونم چی بود که باعث شد سه تا ابزورد مث دیوونه ها بخندیم...شاید داشتیم به حال الانمون زار میزدیم...

+فقط میخوام دوباره تکرار شه...با تمام سلول های بدنم...