هرچی پیشوا بگه حقه

باید درست نگا کنی...فهمیدی؟؟یا به زور حالیت کنم؟ مگه زندگی دیوونه ها چشه؟ هیچی...اره... هیچی...یکم خمش...یکم کنش...یکم واکنش ...مگه فنره؟؟تو فکر کن...اصلا که چی؟؟...یه سری مرده که هی میخوان به خودشون ثابت کنن زندن...من که اینطوری نیستم...هستم؟؟معلومه که نیستم...اره...منم موافقم...موافقم که این مدلی نیست اصلا نگا...من هرطور بخوام زندگی میکنم...هرطور که بخوام فکر میکنم...هرطور بخوام راه میرم...هرطور...هه...اره...اره...حق باتوئه....افرین حالا برم سر زندگیم...زندگی نباتیم بعدشم لابد باید تف کنم...بعدشم سر تعداد بچه های هیتلر با شوهر همسایمون که دکترای تاریخ داره بحث کنم...بعدشم به شکست نازی ها فکر کنم...بعدشم زل بزنم تو اینه و به خودم قوت قلب بدم که چی؟ اندکی صبر سحر نزدیک است... بعدش هم به خودم پوزخند بزنم اندکی بعدتر یهویی چندتا پلک بزنم که بفهمم اصلا جلوی اینه نیستم...و کوزهه پر شده...اره...صدبار گفتم حواست باشه ها ... میبینی اصلا حواسم جمع نیست...اره...بعدشم برم تو خیابون یه زنه و مرده رو ببینم  که دارن غصه میخورن که چطوری با این وضع دلار واسه اقازادشون پول حواله کنن...بعدشم تو دلم بگم که میخواستین کاکل زریتونو همین جا نگر دارین...والا...کسی بهتون نگفته بفرستینش که حالا به غلط کردن بیوفتین...اصلا منو نگا...دارم تو اکسفورد خودی درس میخونم...همینه که هست...مشکلی داری؟راستی یه چی بت بگم بدردت میخوره از این به بعد هرکی بهت گفت اندکی صبر...بزن تو دهنش تا غلط اضافه به ذهنش خطور نکنه...از این مضامین من سود ببر چون هر ادمی بیکار نیست که بیاد با شست پاش انقد خودمونی حرف بزنه...گرفتی؟یا به زور حالیت کنم؟خوبه...خوبه...مگه زندگی دیوونه هاچشه؟؟

بی انتخاب...

میشینی رو صندلی پیاده رو...داد میزنی ...مثل صدای بوفی که با خنده کرگردن باهم قاطی میشن با هم...اب میریزه تو جوب...سنگا سر میخورن تو موهات...خون از توت میزنه بیرون...مثل شطحیات...عق میزنی عق میزنی میون عق زدنت چنگ میزنی...رو پشتت خط میندازی...تو مردی...مثل یه سگ که با چشای باز مرده...اصلا مگه فرقی هم داره؟؟نه...نداره نداره نداره...فهمیدی یا به زور حالیت کنم؟اب میریزه تو قبرت...تابوتت نمور میشه...بوی چوب نمدار...داغ میشی گرم تر و گرم تر...میری بالا...بالاتر و بالاتر...سی و هفت عادی نشستی و داری دود میکنی همه چیو...و به حرکتشون تو فضا خیره میشی...چهل و دو تمام واکنش هات مختل میشه تشنج میکنی...صد ابت بخار میشه...خشک میشی...شایدم مومیایی ...نه...نه... داره میره بالا...بالا...دویست همه پیوندها شروع به شکستن میکنه...سیصد...بالا برو بالا...بالاتر...ذوب شدی...چهارصد تو دیگه شدی یه الکل یه استر...الکل چوب...رو خودت کبریت میکشی...اتیش میگیری...زبونه میکشه.. داد میزنی...صدای فریادت تو جلزو ولز گم میشه...سرخ میشی...جوش میاری...زل میزنی به در و دیوار قبرت...همه چیز دارن حرکت میکنن و تو نمیتونی تکون بخوری....

چون تو ...تو...تو...توشست پای من هستی و من یه مرده ام...

ممجوز شماره23

دوتا قلو سنگ پیدا کردم...میدونی دوتا قلوه سنگ تو پیاده رو یه خیابون شلوغ اونم تو ساعت چهارو نیم صوب که رفتگرا ساعت دوازده و نیم از همه چی پاکش میکنن و اتااشغالا رو میریزن تو گاریشون و با خودشون میبرن و میریزن تو ماشین اشغالی٬ینی چی؟...خب حالا

فک کن دوتا قلوه سنگ...نه یکی بلکه دوتا...حالا من موندم و دوتا قلوه سنگ...حالا باید چطوری شوتشون کنم؟فکر کن...به مخت فشار بیار بچه...این اولین باره که داریم ذوق مرگ میشیم...اووو...من چقد خوبم...

شب که داشتم میزدم بیرون از داخل کوچمون تا سر خیابون مجبور شدم یه سیگار نصفه کشیده رو بردارم و بندازم رو زمین بعدش اروم اروم با نوک پام شوتش کنم تا توتونای توش نریزه بیرون اما وسط کوچه ریخت بیرون...

میدونی خیلی باحاله که دوتا قلوه سنگ پیدا کردم ... صب کن یه دونشو بزارم تو جیبم تا هروقت تو خیابون سنگ پیدا نکردم بتونم درش بیارم...

اصلا هیچی...حالا خوابم میادباید تاکسی بگیرم ... نه حال تاکسی ندارم...قلوه سنگ گرامی باید بری تو جوب...بایس برم خونه کپه مرگمو بزارم.

هرکی یه روزی کم میاره...

سرمو خم میکنم کل سوسیس  وگوجه و خیارشور و نون خمیر شده و مایعات لزج رو خالی میکنم تو کاسه روشویی

بوی ترشی میده...داره حالمو بهم میزنه....بیشتر عق میزنم...کف دستم رو میزارم جلوی دهنم...دوباره بدون اراده شروع میکنم به تهوع...از دماغم میزنه بیرون...میسوزه مجرای دماغم ...چشام اب میاد...سردمه

تنم یخ کرده...مجبور میشم کاسه رو شویی رو با تاس حموم خالی کنم.همه رو میریزم تو کاسه توالت...

همه جا بوی ترشی گرفته...سیفون رو میکشم و تهویه رو روشن میکنم...اسپری خوش بو کننده رو برمیدارم و چندتا پیس میزنم

سرمو دوباره میکنم تو کاسه روشویی...زرداب بالا میارم...فقط بالا میارم...معدم بالا پایین میکنه...حالم خوش نیست..میدونم...حتی این تهوع هم حالمو بهتر نکرده...سرمو بلند میکنم و تو اینه به خودم خیرره میشم درست تو سوراخ مردمکم...نمیشناسم...هرچی بیشتر توجه میکنم نمیشناسمش...اصلاکه چی؟!در روشویی رو میبندم...برقو خاموش میکنم...میرم اشپزخونهیه لیوان اب لیمو بر میدارم...چشامو تنگ میکنم دندونام تیز میشه...برق اشپزخونه رو خاموش میکنم...برقای پذیرایی رو خاموش میکنم...

خستم...خوابم میاد...گرسنمه...حوصله غذا ندارم...برق اتاقو خاموش میکنم و ولو رو تخت...

keep away from children

در خیابان های یخ زده شهر تلوتلو میخورم...باران به طرز احمقانه ای میبارد.از کلاهم اب میچکد ٬نوک دماغم میسوزد  و پاهایم هرلحظه سست ترمیشود

راه میروم میان خیابان های متروک شهرمردگان ٬میخواهم فریاد بزنم; فریادی که گوشهایم کر کند, تارهای حنجره را تجزیه و دیوار صوتی را تکه تکه کند.

میخواهم فریاد بزنم و مردگان را از قبر بیرون بکشم ٬دستهایم را پشت گردنشان قلاب کنم و  از این شهر به میان چشم های پرسشگرشان پناه اورم.

سیگارها تک به تک لای دستانم میسوزند٬ انگشت وسط اماس کرده ام خشک میشود.روی سنگفرش های بی قرار پیاده رو تف میکنم و خلط زرد رنگی را روی زمین می اندازم. واین ته مانده های سیگارند که زیر دست و پا جا خوش میکنند.

 شب تا صبح میان اجسام بی هویتی که یخ زده لابه لای کارتن های پفک نمکی میخوابند راه میروم و دستهایم را تا خرخره درون جیبهای سوراخم فرو میبرم .

سکوت میکنم و اجسام گرسنه را با گرسنگی هایشان تنها میگذارم و انقدر سرم را در گریبانم فرو میبرم که گریبانم چاک میخورد.

دستم میسوزد پاهایم بی حس میشود لال میشوم.

میرسم چراغ را روشن میکنم لباس هایم را میکنم و پرتشان میکنم به گوشه ای. قرصها را میخورم و دراز میکشم روی تخت انقدر اندام های بدنم را با فاصله از هم ولو میکنم روی تخت که انگار میخواهم از هم تفکیک شوند دستهایم را قلاب میکنم زیر سرم به سقف خیره میشوم و خوابم میبرد.

 

ایینه چون نقش تو ...

یک تکه استخوان جلویم می اندازی و انتظار داری میک بزنم استخوان خشک شده لوسی را

استخوان ها را میبینم که جلویمان میریزی میبینم که به وضوح تک تکشان لیس میزنند و به به و چه چه میکنند

میبینم که دست فقر را بر سرمان میکشی و انتظار داری باور کنیم.من نشسته ام این گوشه و نگاه میکنم نگاه میکنم به ادمهایی که نزول کرده اند.افولی بی حد و وصف٬نشسته اند و منتظرند که دوباره تکه استخوانی که معلوم نیست کدامین فرد کجای دنیا روی ان شاشیده را بدهی و انها هلهله راه بیندازند.

باور میشود که فقیریم.

یک سری فقیر بی چیز که هرچه بهشان بدهند اکتفا میکنند و دم تکان میدهند.

+لوسی-اولین میمون ادم نما.