بی انتخاب...
چون تو ...تو...تو...توشست پای من هستی و من یه مرده ام...
ممجوز شماره23
فک کن دوتا قلوه سنگ...نه یکی بلکه دوتا...حالا من موندم و دوتا قلوه سنگ...حالا باید چطوری شوتشون کنم؟فکر کن...به مخت فشار بیار بچه...این اولین باره که داریم ذوق مرگ میشیم...اووو...من چقد خوبم...
شب که داشتم میزدم بیرون از داخل کوچمون تا سر خیابون مجبور شدم یه سیگار نصفه کشیده رو بردارم و بندازم رو زمین بعدش اروم اروم با نوک پام شوتش کنم تا توتونای توش نریزه بیرون اما وسط کوچه ریخت بیرون...
میدونی خیلی باحاله که دوتا قلوه سنگ پیدا کردم ... صب کن یه دونشو بزارم تو جیبم تا هروقت تو خیابون سنگ پیدا نکردم بتونم درش بیارم...
اصلا هیچی...حالا خوابم میادباید تاکسی بگیرم ... نه حال تاکسی ندارم...قلوه سنگ گرامی باید بری تو جوب...بایس برم خونه کپه مرگمو بزارم.
هرکی یه روزی کم میاره...
بوی ترشی میده...داره حالمو بهم میزنه....بیشتر عق میزنم...کف دستم رو میزارم جلوی دهنم...دوباره بدون اراده شروع میکنم به تهوع...از دماغم میزنه بیرون...میسوزه مجرای دماغم ...چشام اب میاد...سردمه
تنم یخ کرده...مجبور میشم کاسه رو شویی رو با تاس حموم خالی کنم.همه رو میریزم تو کاسه توالت...
همه جا بوی ترشی گرفته...سیفون رو میکشم و تهویه رو روشن میکنم...اسپری خوش بو کننده رو برمیدارم و چندتا پیس میزنم
سرمو دوباره میکنم تو کاسه روشویی...زرداب بالا میارم...فقط بالا میارم...معدم بالا پایین میکنه...حالم خوش نیست..میدونم...حتی این تهوع هم حالمو بهتر نکرده...سرمو بلند میکنم و تو اینه به خودم خیرره میشم درست تو سوراخ مردمکم...نمیشناسم...هرچی بیشتر توجه میکنم نمیشناسمش...اصلاکه چی؟!در روشویی رو میبندم...برقو خاموش میکنم...میرم اشپزخونهیه لیوان اب لیمو بر میدارم...چشامو تنگ میکنم دندونام تیز میشه...برق اشپزخونه رو خاموش میکنم...برقای پذیرایی رو خاموش میکنم...
خستم...خوابم میاد...گرسنمه...حوصله غذا ندارم...برق اتاقو خاموش میکنم و ولو رو تخت...
keep away from children
راه میروم میان خیابان های متروک شهرمردگان ٬میخواهم فریاد بزنم; فریادی که گوشهایم کر کند, تارهای حنجره را تجزیه و دیوار صوتی را تکه تکه کند.
میخواهم فریاد بزنم و مردگان را از قبر بیرون بکشم ٬دستهایم را پشت گردنشان قلاب کنم و از این شهر به میان چشم های پرسشگرشان پناه اورم.
سیگارها تک به تک لای دستانم میسوزند٬ انگشت وسط اماس کرده ام خشک میشود.روی سنگفرش های بی قرار پیاده رو تف میکنم و خلط زرد رنگی را روی زمین می اندازم. واین ته مانده های سیگارند که زیر دست و پا جا خوش میکنند.
شب تا صبح میان اجسام بی هویتی که یخ زده لابه لای کارتن های پفک نمکی میخوابند راه میروم و دستهایم را تا خرخره درون جیبهای سوراخم فرو میبرم .
سکوت میکنم و اجسام گرسنه را با گرسنگی هایشان تنها میگذارم و انقدر سرم را در گریبانم فرو میبرم که گریبانم چاک میخورد.
دستم میسوزد پاهایم بی حس میشود لال میشوم.
میرسم چراغ را روشن میکنم لباس هایم را میکنم و پرتشان میکنم به گوشه ای. قرصها را میخورم و دراز میکشم روی تخت انقدر اندام های بدنم را با فاصله از هم ولو میکنم روی تخت که انگار میخواهم از هم تفکیک شوند دستهایم را قلاب میکنم زیر سرم به سقف خیره میشوم و خوابم میبرد.
ایینه چون نقش تو ...
استخوان ها را میبینم که جلویمان میریزی میبینم که به وضوح تک تکشان لیس میزنند و به به و چه چه میکنند
میبینم که دست فقر را بر سرمان میکشی و انتظار داری باور کنیم.من نشسته ام این گوشه و نگاه میکنم نگاه میکنم به ادمهایی که نزول کرده اند.افولی بی حد و وصف٬نشسته اند و منتظرند که دوباره تکه استخوانی که معلوم نیست کدامین فرد کجای دنیا روی ان شاشیده را بدهی و انها هلهله راه بیندازند.
باور میشود که فقیریم.
یک سری فقیر بی چیز که هرچه بهشان بدهند اکتفا میکنند و دم تکان میدهند.
+لوسی-اولین میمون ادم نما.
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات