keep away from children
راه میروم میان خیابان های متروک شهرمردگان ٬میخواهم فریاد بزنم; فریادی که گوشهایم کر کند, تارهای حنجره را تجزیه و دیوار صوتی را تکه تکه کند.
میخواهم فریاد بزنم و مردگان را از قبر بیرون بکشم ٬دستهایم را پشت گردنشان قلاب کنم و از این شهر به میان چشم های پرسشگرشان پناه اورم.
سیگارها تک به تک لای دستانم میسوزند٬ انگشت وسط اماس کرده ام خشک میشود.روی سنگفرش های بی قرار پیاده رو تف میکنم و خلط زرد رنگی را روی زمین می اندازم. واین ته مانده های سیگارند که زیر دست و پا جا خوش میکنند.
شب تا صبح میان اجسام بی هویتی که یخ زده لابه لای کارتن های پفک نمکی میخوابند راه میروم و دستهایم را تا خرخره درون جیبهای سوراخم فرو میبرم .
سکوت میکنم و اجسام گرسنه را با گرسنگی هایشان تنها میگذارم و انقدر سرم را در گریبانم فرو میبرم که گریبانم چاک میخورد.
دستم میسوزد پاهایم بی حس میشود لال میشوم.
میرسم چراغ را روشن میکنم لباس هایم را میکنم و پرتشان میکنم به گوشه ای. قرصها را میخورم و دراز میکشم روی تخت انقدر اندام های بدنم را با فاصله از هم ولو میکنم روی تخت که انگار میخواهم از هم تفکیک شوند دستهایم را قلاب میکنم زیر سرم به سقف خیره میشوم و خوابم میبرد.
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات