دلم این روزها خیلی چیزها میخواهد مثلا دلم میخواهد یک ریفیق داشتم انهم رفیق به معنای واقعی کلمه.
با هم میرفتیم در یک کوچه ارام و گشاد...شروع میکردیم به دعوا و مشت زدن یکدیگر...انقدر میزدیم که سر و صورت هم را لت و پار میکردیم...انقدر بر شکم و دست و پای هم میزدیم که هردویمان اشو لاش شویم...انقدر میزدیم تا دیگر نای بلند شدن نمیداشتیم...بعد که خواستیم برویم تاکسی بگیریم و برویم سراغ کار و زندگیمان دستهای هم را پشت گردن هم قلاب میکردیم و لبخند میزدیم .
بعد من میگفتم بدجوری همدیگر را گاییدیم رفیق...میگفت:نه خوبه...پتانسیلشو داری...داشت بزنت بالاست.بعد من دوپاکت در میاوردم و میگفتم میای یا تنها برم دودش کنم...پاکت را از دستم میکشید و میگفت به تو اعتماد نیست.یهو وسط راه نظرت عوض میشه همینجا میگیرم.بسته خودش را گرفت.
میگفت حالا کجابریم دودش کنیم؟من هم میگفتم سر قبر ننم .من از کجا بدونم؟!؟میگفتم میدانی؟راستش من هنوز حال دعوا در سرم است.اوهم میگفت کله شق احمق...صورتت خونی و مالیست.
منم انگشتم را میگرفتم بالا درست انگشت وسطم تا بروم حرف بزنم میزد پس کله ام و میگفت:بسه دیگه.
بعد کمکم بدن دعوا کرده وخونی ام با ان مانتوی چاک چاک شده ام که با هر حرکتم هرتکه اش یه سو میرفت٬شروع به درد گرفتن میکرد.او هم میگفت سر و ضعت را درست کن!
من هم هرهر به گور پدرش میخندیدم.روی صندلی خیابان مینشستم و بدون توجه به تخم سگهایی که از اطرافم رد میشدند سیگارم را میکشیدمو هی به او میگفتم بر م..ادر جفتمان
بی خیال رفیق غیرتت را بفرست هوا با ان سیگار اخر...حرف باد هواست دور تر میکند تو را مرا ادمها را......
بعد میگفتم من دارم میروم.سیگار اخر را با پاکت می انداختم درون سطل اشقال پشت و سرم و میرفتم.
+در اتاقم اینه ها را پوشاندم.یک روز صبح پاشدم دیدم سرم سنگین شده..توجه نکردم
یک روز دیگر برخواستم دیدم دم دارم...
یک روز پاشدم دیدم چهار دست و پا شدم...
خوش به حال ان گره گور سامسا که ناگهان سوسک شد...هه...من به تدریج خر شدم...شاید هم قاطر!