تمومش کن

تمومش کن !

رشته های سلولزی که تیکه تیکه سر گوشت تازه بریدت خشک میشن و دستتو تکون نمیدن.دستت خشک میشه سرد میشه بی حس میشه درد میره تا تهش.تاته ته که نفست بند میاد...

بند میاد نفست...نفس داغت سردتر و سرد تر میشه

ششت یخ میزنه و سرما تا عمق استخونات میره و قفسه سینت خشک میشه   و   دیافراگمت یخ میزنه.

سرگردون میشی٬سورفاکتانت دناتوره میشه. خواب میبینی.خواب یک مرگ یه مرگ که بعدش هیچ چیز تموم نمیشه.تو فقط از یه کالبد میری به یه کالبد دیگه...پوچی از تو دور میشه...

محکوم میشی به ادامه!ادامه دادن و ادامه دادن...

اما گوله های دستمال کاغذی مچاله شده که رو دستت خشک شده رو میکنی و خون میریزه رو قالی و تو تو فضای خالیی که واژه معنای خودشو از دست میده و هیچ چیزی برای انکار نیست خود ارضایی میکنی.

فکاهی زندگی

-نشستی و بی خیال از هرچی که فکرشو  بکنی به درد دست چپت فکر میکنی و زل میزنی به تارای عنکبوت گوشه صندلیای یخ زده...صندلیایی که هر روز صدها نفر روش مینشینن و حرف میزنن و فکر میکنن و سورئالیسم احمقانه ای رو واسه خودشون ترتیب میدن...

هواهای نوستالژیکی که سادیسمیا رو بیکار میکنه. اونامینشین و ادعای روشنفکری بالا میارن...

میزنن به در و دیوار و تخته٬که چی؟؟

هیچی...

این هیچ گفتنا مثّ بالا اوردن زرد اب میمونه  اون موقع که اونقدر حالت تهوع داری که میخوای همه چیو بالا بیاری و هیچ چیو بالا نمیاری و اونقدر دهنت تلخ میشه که همه چی رو میذاری یه گوشه و خودتو به یه قهقرا  میکشونی و دور میشی از اون صندلیا و میری که  گم و گور شی تو تموم افکار بی ثباتت...

تو خودتو بالا میاری و به هیچ چی توجه نمیکنی...

غرق میشی تو  زندگی پوچت.انسانا و جوامعشونو کنار میزنی. تو و چایی و خودت و خودت میشین و میری به درک.

فکرای متلاطمی که همه چی رو به این داغونی میکشونه.

هْهْها... هی پسر گوش میدی؟؟

-اره...اما ماها بازنده ایم

-بی خیال...پاشو بریم تو قهوه خونه یه چایی بزنیم که کافئین خونمون اومده پایین...

-هــــی...

زرداب:به گویش محلیست.تهوعی که مایعات معده رو بالا میارن.

یک مشت قرص ارامبخش

فقط چند بسته قرص ارامبخش ویک بطری عرق...

بقیه برای خودتان...

نوش...

SUPER COIL

 نشسته ام و دارم با شست پایم حرف میزنم و با هم قاه قاه میخندیم...

نشسته ام ودارم کتاب را میخوانم...بی حوصله از صفحات نقدش میگذرم...

نشسته ام ودارم بعضی چیزها را چک میکنم...خبری نیست...

نشسته ام ودارم برگه ازمایش را تفسیر میکنم...

نشسته ام و دارم اخرین لیوان چای را میخورم...

نشسته ام ودارم به بوی روغن فاسد مغزم فکر میکنم که باید عوضش کنم...

نشسته ام و  دارم به صفحات باقی مانده کتاب نگاه میکنم...

نشسته ام و دارم فکر میکنم...

نشسته ام و دارم به در نگاه میکنم...

نشسته ام واز بیکاری خشتک شلوارم را میخارانم...

نشسته ام و از بی حوصلی مینویسم...

نشسته ام و سردرد را دوره میکنم...

نشسته ام و حال نشستن ندارم...

دراز کشیده ام و اخرین دانه از ان زهرماری را بااب میخورم...

دراز کشیده ام و پتو روی سرم است...

دراز کشیده ام وخوابم...

 

فتو فوبیا

ساعتی از نیمه شب گذشته. دستان عرق کرده ات سردتر و سردتر میشود.یک جرعه اب را بلاجبار از حلق به پایین میفرستی.نمیشود اسمش را ترس گذاشت.دلت میوه میخواهد اما نه حالش را داری که از اتاق بیرون بروی نه حال میوه خوردن را...اینهم از هوس های زودگذریست که میخواهی داشته باشی چیزی را برای کسری از ثانیه.

انقدر بی ربط که از ربط مبرا شود

به سان قدم زدن در خیابان ها و دیدن روزمرگی هایی می ماند که نه هدفی هست و نه دلیلی.به سان دیدن هایی می ماند که فقط سی ثانیه از تمام شدنشان گذشته محو میشوند و جای خود را به صحنه ها و منظره هایی میدهند که نه نوری هست و نه تابشی و نه باز تابشی.مانند خلا هایی می ماند که سعی میکنی دور کنی خودت را اما پس از یکی چنان در دیگری فرو میروی که انگار نه انگار بیرون امده بودی

شبهایی که نه میتوانی تمامشان کنی نه میتوانی کششان دهی نه حتی میخواهی ادامه شان دهی اما لبخند با استهزاء تو را سرجای خودت مینشاند که نه قرار خاصی نیست و همه چیز همان چیز قدیمی و عادیست. عادیتی که فرط روزمرگی را بر تو تحمیل میکند.

چیزهایی که نه بودنشان راضی ات میکند نه نبودنشان انقدر بی تفاوت است که باخودت میگویی:هی بشین و صدایت در نیاید.

همه چیز را خراب میکنی عادت هایت را پس میزنی.شاید ادم نویی بتواند همه چیز را حل کند.با عجله و شتاب خاصی میگویی:همه چیزِهمه چیز که نه اما شاید ذره ای تغییر هم نیمی از ماجرا را حل کند.

انگار خالی کردن و پرکردن مغز یک فرایند عادی شده.مانند تعویض ماسک هایی که هر روز روی صورتت میبینی.هرروز مدلی نو می اویزی منگنه میکنی روی صورت زخم خورده و خونی ات٬روی تمام بخیه هایی که زده بودند.

ریتمی دارد رفتن٬مانند دور زدن میدانی است که تمام قسمت هایش یک تصویر است و شک میکنی که ایا حرکتی هست یا نه؟؟نمیخواهی بدانی دستانت را میچرخانی در هوا و برای خودت خط و نشان میکشی اما تو خسته تر از انی که بخواهی تهدیدت را عملی کنی٬بارت را روی زمین میگذاری و حال بدون هیچ باری با پنجه پا درجا میزنی.

حساب را روی میز میگذاری و برمیخیزی و از زل زدن به مردمانی که شاید کمترین میزان تفاوت را دارند دست میکشی.

 

 

دامن زنی به روش نازیسم

وقتی از نور میترسی٬وقتی گریز گاهت پیام اور اتشیست که خواهد سوزاند ریشه تمام افکار قدیمی تو را

تو میمانی و پس پا زدن تما انچه داشتی

خودت و فکر مسمومت را محکوم میکنی

با دیدن هر فکر جدید که درون مغزت پرسه میزند

دفاع و سلاح جدید برای خودت تعریف میکنی

انقدر حصار میکشی که در هزارتوی حصار های ساختگی گم میشوی

مجبور میشوی به بودنی که از تو نیست

انچیزی میشوی که هرگز نبوده ای

سرت را بر میگردانی

به برش کاری های کوفی سقف خیره میشوی

کذب ها برایت واقعیت انی میشود

خودی دوباره تعریف میکنی

روی زمین نمداری مینشینی که مغزت را تر میکند

برمیخیزی و خود را با ماسکی همراهی میکنی

که...که جزئی از وجود تو شده

فراموش نکن

تو دیگر تو نیستی

مست و ملول خود را از فکر کردن باز میداری

به سقف کاذبی خیره میشوی

و میخوابی.

+خلاصه ترین و با ایجاز ترین نوشته ها یک چیز کم دارند:حـــــشو!

+بد به حال کسانی که ادعای دانایی نمیکنند در نادانی خویش غرقند زیر بار نادانی سرهاشان خم میشوند و خوره هایی که روحشان را سلاخی میکنند و نگاه هایی مشمئزکننده است و ناراحتی که تو را هر روز مغموم تر میسازد.

شریان های خلاوار یخ زده

راه رفتن در خیابان های خلوت و خیس که جابه جا با اب پرشده در صورتی که انقدر هجوم فکرهای مختلف در سرت فشار روی سرت می اورد وتو فکر میکنی که شاید اگر مگر هر کوفت و رابطی نیاز داری تا بریزی همه این افکار را به سطل زباله ای که افکارت را تا ناکجا اباد از تو دور کند.میروی روی یک صندلی خیس مینشینی و کیف پولت را که نگاه میکنی میبینی خوب است که پول خریدنش را داری اما برشتن ۴۵ دقیقه باید پیاده بروی.میروی. یکسره به قفسه ها خیره میشوی.صدای نفس کشیدنت نمی اید.نمیدانی مرده ای یا زنده؟!روی دستانت داری.خوب بد؟؟قضیه گنگتر و گنگتر میشود.

چشمانت را میبندی می اندازی روی بقیه و سرت را خم میکنی و می ایی بیرون.

 

+خواننده خاموش شده ام.تمام وبهایی که میرفتم.

+یک پیشنهاد:فکر نکنید که توان اعتراف دارید.شما فقط یک ترسو هستید که از مرگ و جهنم میترسی(حتی اگر به خداو مستقلاتش اعتقادی نداشته باشید)

+به شریان های یخ زده و تف هایی که یک ادم روی زمین می اندازد خیره نشوید.بگذارید با خلطهایش تنها باشد

 

هی ریفیق...

دلم این روزها خیلی چیزها میخواهد مثلا دلم میخواهد یک ریفیق داشتم انهم رفیق به معنای واقعی کلمه.

با هم میرفتیم در یک کوچه ارام و گشاد...شروع میکردیم  به دعوا و مشت زدن یکدیگر...انقدر میزدیم که سر و صورت هم را لت و پار میکردیم...انقدر بر شکم و دست و پای هم میزدیم که هردویمان اشو لاش شویم...انقدر میزدیم تا دیگر نای بلند شدن نمیداشتیم...بعد که خواستیم برویم تاکسی بگیریم و برویم سراغ کار و زندگیمان دستهای هم را پشت گردن هم قلاب میکردیم و لبخند میزدیم .

بعد من میگفتم بدجوری همدیگر را گاییدیم رفیق...میگفت:نه خوبه...پتانسیلشو داری...داشت بزنت بالاست.بعد من دوپاکت در میاوردم و میگفتم میای یا تنها برم دودش کنم...پاکت را از دستم میکشید و میگفت به تو اعتماد نیست.یهو وسط راه نظرت عوض میشه همینجا میگیرم.بسته خودش را گرفت.

میگفت حالا کجابریم دودش کنیم؟من هم میگفتم سر قبر ننم .من از کجا بدونم؟!؟میگفتم میدانی؟راستش من هنوز حال دعوا در سرم است.اوهم میگفت کله شق احمق...صورتت خونی و مالیست.

منم انگشتم را میگرفتم بالا درست انگشت وسطم تا بروم حرف بزنم میزد پس کله ام و میگفت:بسه دیگه.

بعد کمکم بدن دعوا کرده وخونی ام با ان مانتوی چاک چاک شده ام که با هر حرکتم هرتکه اش یه سو میرفت٬شروع به درد گرفتن میکرد.او هم میگفت سر و ضعت را درست کن!

من هم هرهر به گور پدرش میخندیدم.روی صندلی خیابان مینشستم و بدون توجه به تخم سگهایی  که از اطرافم رد میشدند سیگارم را میکشیدمو هی به او میگفتم بر م..ادر جفتمان

بی خیال رفیق غیرتت را بفرست هوا با ان سیگار اخر...حرف باد هواست دور تر میکند تو را    مرا    ادمها را......

بعد میگفتم من دارم میروم.سیگار اخر را با پاکت می انداختم درون سطل اشقال پشت و سرم و میرفتم.

 

+در اتاقم اینه ها را پوشاندم.یک روز صبح پاشدم دیدم سرم سنگین شده..توجه نکردم

یک روز دیگر برخواستم دیدم دم دارم...

یک روز پاشدم دیدم چهار دست و پا شدم...

خوش به حال ان گره گور سامسا که ناگهان سوسک شد...هه...من به تدریج خر شدم...شاید هم قاطر!

حجاره ای برسر همین ابایل ها توسط سجیل...

همین دو سه روز پیشها بود مش صغری در گوشی با ننه ام پچ چ میکرد و سینه های مرا میپایید میگفت دیگر شیر بیار میشود...و هی ارام و ارام تر حرف میزد...و مدام میگفت اره اره اونم همینجوری بود...تو برو پیشش اون دستتو رد نمیکنه...غروب همون روز دیدم ننه بهم میگه چادر گلیتو سرت کن و...هی میگفت پاکی دیگه...داد زدم اره ننه...باز میگفت حرف نزنیا....وهمراهم بیا...

ننجون با مش صغری ومنو با هزارتا پند و نصیحت بردن تو راه پچ پچ میکردن...رسیدیم در یه خونه قدیمی...قبل رفتن ما یه زنهه در اومد...کلی دعا میکرد و سرشو کرد به اسمون و گفت خدا گره از کار همه دوا کنه و شوهرمنم سالم کنه...داغ بچه نبینی الهی...نگا میکردم..منو میخواستن ببرن پیش اون مردک بی همه چیز....لام تا کام حرف نمیزدم.قفل کردم شاید شاش بند شده بودم نمیدونم..هیچی نمیدونم.

ننم میترسید.رفیم پیش یه یرمردخرفت.منو میید..دید میزد...بی پدر چشاش برق میزد..الکی الکی والا به خدا بیخود شرو ور میخوند که داره سحر باطل میکنه...من نمیتونستم هییچی بگم...

ننجونم گفت حاج اقا الان ۱۷سالش شده اما هنوز هیچ بخت برگشته ای نیومده بیرتش...کل فامیل مین لابد ایراد داره...مردک سرشو به نشانه اینکه میدونم تکون داد و ننمو ساکت کرد...ننم شروع کرد که والا اگه خدا بخواد میخوایم شما واسطه بشین واین سحرو باطل کنین و دعا رو موم بنویسینتا ببندیم به کمرش شاید بختش وا شد...

مردک کل حرف ننم داشت یه چیز میخوند...یهو شروع کرد به لب و لوچشو گاز گرفتن...خانوم دخترشما..دختر شما...دختر شما...ننم رخ زرد کرد....صغری میگفت حاجی تو رو جون محترم خدابیامرز...هی میگفت...نم داشت تشنج میکرد کف کرد...و صغری زد زیر گریه...

 

+تو این متن سه تا اشکال وجود داره که من میدونم و مسلما توانایی حلشونو نداشتم که با اشکال گذاشتم...

+یک پیشنهاد انسانی:سعی نکنید ادم باشید...

 

ادامه نوشته