نشسته ام و دارم با شست پایم حرف میزنم و با هم قاه قاه میخندیم...

نشسته ام ودارم کتاب را میخوانم...بی حوصله از صفحات نقدش میگذرم...

نشسته ام ودارم بعضی چیزها را چک میکنم...خبری نیست...

نشسته ام ودارم برگه ازمایش را تفسیر میکنم...

نشسته ام و دارم اخرین لیوان چای را میخورم...

نشسته ام ودارم به بوی روغن فاسد مغزم فکر میکنم که باید عوضش کنم...

نشسته ام و  دارم به صفحات باقی مانده کتاب نگاه میکنم...

نشسته ام و دارم فکر میکنم...

نشسته ام و دارم به در نگاه میکنم...

نشسته ام واز بیکاری خشتک شلوارم را میخارانم...

نشسته ام و از بی حوصلی مینویسم...

نشسته ام و سردرد را دوره میکنم...

نشسته ام و حال نشستن ندارم...

دراز کشیده ام و اخرین دانه از ان زهرماری را بااب میخورم...

دراز کشیده ام و پتو روی سرم است...

دراز کشیده ام وخوابم...