به سان قدم زدن در خیابان ها و دیدن روزمرگی هایی می ماند که نه هدفی هست و نه دلیلی.به سان دیدن هایی می ماند که فقط سی ثانیه از تمام شدنشان گذشته محو میشوند و جای خود را به صحنه ها و منظره هایی میدهند که نه نوری هست و نه تابشی و نه باز تابشی.مانند خلا هایی می ماند که سعی میکنی دور کنی خودت را اما پس از یکی چنان در دیگری فرو میروی که انگار نه انگار بیرون امده بودی

شبهایی که نه میتوانی تمامشان کنی نه میتوانی کششان دهی نه حتی میخواهی ادامه شان دهی اما لبخند با استهزاء تو را سرجای خودت مینشاند که نه قرار خاصی نیست و همه چیز همان چیز قدیمی و عادیست. عادیتی که فرط روزمرگی را بر تو تحمیل میکند.

چیزهایی که نه بودنشان راضی ات میکند نه نبودنشان انقدر بی تفاوت است که باخودت میگویی:هی بشین و صدایت در نیاید.

همه چیز را خراب میکنی عادت هایت را پس میزنی.شاید ادم نویی بتواند همه چیز را حل کند.با عجله و شتاب خاصی میگویی:همه چیزِهمه چیز که نه اما شاید ذره ای تغییر هم نیمی از ماجرا را حل کند.

انگار خالی کردن و پرکردن مغز یک فرایند عادی شده.مانند تعویض ماسک هایی که هر روز روی صورتت میبینی.هرروز مدلی نو می اویزی منگنه میکنی روی صورت زخم خورده و خونی ات٬روی تمام بخیه هایی که زده بودند.

ریتمی دارد رفتن٬مانند دور زدن میدانی است که تمام قسمت هایش یک تصویر است و شک میکنی که ایا حرکتی هست یا نه؟؟نمیخواهی بدانی دستانت را میچرخانی در هوا و برای خودت خط و نشان میکشی اما تو خسته تر از انی که بخواهی تهدیدت را عملی کنی٬بارت را روی زمین میگذاری و حال بدون هیچ باری با پنجه پا درجا میزنی.

حساب را روی میز میگذاری و برمیخیزی و از زل زدن به مردمانی که شاید کمترین میزان تفاوت را دارند دست میکشی.