-نشستی و بی خیال از هرچی که فکرشو  بکنی به درد دست چپت فکر میکنی و زل میزنی به تارای عنکبوت گوشه صندلیای یخ زده...صندلیایی که هر روز صدها نفر روش مینشینن و حرف میزنن و فکر میکنن و سورئالیسم احمقانه ای رو واسه خودشون ترتیب میدن...

هواهای نوستالژیکی که سادیسمیا رو بیکار میکنه. اونامینشین و ادعای روشنفکری بالا میارن...

میزنن به در و دیوار و تخته٬که چی؟؟

هیچی...

این هیچ گفتنا مثّ بالا اوردن زرد اب میمونه  اون موقع که اونقدر حالت تهوع داری که میخوای همه چیو بالا بیاری و هیچ چیو بالا نمیاری و اونقدر دهنت تلخ میشه که همه چی رو میذاری یه گوشه و خودتو به یه قهقرا  میکشونی و دور میشی از اون صندلیا و میری که  گم و گور شی تو تموم افکار بی ثباتت...

تو خودتو بالا میاری و به هیچ چی توجه نمیکنی...

غرق میشی تو  زندگی پوچت.انسانا و جوامعشونو کنار میزنی. تو و چایی و خودت و خودت میشین و میری به درک.

فکرای متلاطمی که همه چی رو به این داغونی میکشونه.

هْهْها... هی پسر گوش میدی؟؟

-اره...اما ماها بازنده ایم

-بی خیال...پاشو بریم تو قهوه خونه یه چایی بزنیم که کافئین خونمون اومده پایین...

-هــــی...

زرداب:به گویش محلیست.تهوعی که مایعات معده رو بالا میارن.