بی انتخاب...
میشینی رو صندلی پیاده رو...داد میزنی ...مثل صدای بوفی که با خنده کرگردن باهم قاطی میشن با هم...اب میریزه تو جوب...سنگا سر میخورن تو موهات...خون از توت میزنه بیرون...مثل شطحیات...عق میزنی عق میزنی میون عق زدنت چنگ میزنی...رو پشتت خط میندازی...تو مردی...مثل یه سگ که با چشای باز مرده...اصلا مگه فرقی هم داره؟؟نه...نداره نداره نداره...فهمیدی یا به زور حالیت کنم؟اب میریزه تو قبرت...تابوتت نمور میشه...بوی چوب نمدار...داغ میشی گرم تر و گرم تر...میری بالا...بالاتر و بالاتر...سی و هفت عادی نشستی و داری دود میکنی همه چیو...و به حرکتشون تو فضا خیره میشی...چهل و دو تمام واکنش هات مختل میشه تشنج میکنی...صد ابت بخار میشه...خشک میشی...شایدم مومیایی ...نه...نه... داره میره بالا...بالا...دویست همه پیوندها شروع به شکستن میکنه...سیصد...بالا برو بالا...بالاتر...ذوب شدی...چهارصد تو دیگه شدی یه الکل یه استر...الکل چوب...رو خودت کبریت میکشی...اتیش میگیری...زبونه میکشه.. داد میزنی...صدای فریادت تو جلزو ولز گم میشه...سرخ میشی...جوش میاری...زل میزنی به در و دیوار قبرت...همه چیز دارن حرکت میکنن و تو نمیتونی تکون بخوری....
چون تو ...تو...تو...توشست پای من هستی و من یه مرده ام...
+ نوشته شده در ساعت توسط لیا
|
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات