مهد ارامش در بطن تاریخ...
روی زمین ولو شد...
بی هیچ حسی...
بی هیچ درکی...
بی هیچ نفس کشیدنی...
بی هیچ دیدنی...
بی هیچ نوری...
زمین جایی نداشت...
حتی یک جای کوچک برای یک دخترک...
باد وزید...
ناله سر داد...
زوزه کشید...
داد زد...
ای ادما...
یکم ارامش...
یکم زادی...
+دخترک خیلی وقته ازاد نیستی...
+ نوشته شده در ساعت توسط لیا
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات