اندر احوالات یک عدد شر و ور فی الطریق مخاصمه...
بعد که همشو جویید و تف کرد صب کرد تا انزیمای بزاق کار خودشو بکنه...وارفت...دیگه مغز وا رفته بود...بعد شروع کرد اسانسا رو بهش اضافه کردن...اضافه کرد...توهم تحجر هرچی خواست رو اضافه کرد بعد تو ماهیتابه سرخش کرد...بعدش هم خورد...بالا اورد....تو دستشویی...کلشو بالا اورد..حالا یه جمجمه بود که مغز نداشت...مننژ نداشت...درخت زندگی نداشت...هیپوفیز نداشت...خوبه...دیگه مغز نداشت...جمجمه رو چسبوند رو سر...دوباره شده موجود زنده اما اینار ادم...
دیگه اون یه ادم تحویل داده بود...پردازش گر نسل جدید...همه چیز تو چشاش دو بخش میشدن...یا تیکه خوبیه یانه...
اره این حرف ادماست...ادمایی که فقط از کل بودنشون میتونی این نتیجه رو بگیری که بقای نسل رو یاد گرفتن...یا نه...اصلا سرشون پره از ایسم میسم...تا بیای یه حرفی بزنی با کلی منطق شاه عباسی یا امام جعفر صادقی جوابتو میدن...
هرچی بخوای بگی گوشاشون کره...یا اصلا فرکانس حرفات با فرکانس حرفاشون فرق داره...کم کم میبینی که از حرص شروع میکنی به گاز گرفتن تیکه ژارچه های اطرافت مشت کوبیدن به در دیوار یا مثل الاغ عرعر کنی و حیغ بزنی...
هی خرخر کنی و نتونی این خلطی رو که ته کامت چسبیده رو قورت بدی...بعد بری استراتژیست بشی و به جای ته دیگ ته حساب یه عده گدا گشنه رو بخوری و این خلط رو هم همراهش به درک ببری...
اره...کجای این زندگی بده...؟؟کدوم خر گفته؟؟مثلا منو نگاه...چقدر خوبم...منتظر بارون بودم وقتی اومد مثل خر تو طویله موندم و نرفتم حتی راه برم...خب به این میگن زندگی...یا نه اصلا به خودم بگم که لیا منطقی باش و بس کن...
بعد همه رشته هایی رو که تو دو ماه بافتم و پنبه کنم و خلاص...
+من هیچ وقت زیر ابی نرفتم...خودت راه را بستی من نیز شیرجه زدم در اب...قابل توجه مادرانی که خود را دانای خاص میدانند.
+میدانید درد یک خیانت از طرف کسی که ده سال مثلا دوستتان بوده چیست؟؟زنها همیشه نا رفیقند...شرم بر انها...
+انرژی منفی...دلم میخواهد تا ابد برای این انگی که به من زده اند بخندم...
+یکی از دانش اموزان متبرک در ازمون قلم چی به رفیقِ هنوز مچ نشده مان:ببین عزیزم دوستا تو این سن دو نوعن ۱.احساسی ۲.تحصیلی لیا هیچ کدومش نیست...ولش کن...- اهووم...
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات