حالت عادی اجسام رو زیر نظر گرفته بود...حالت سرد و بی روح یه درخت روی خاک مرده...ابهایی که با شور تمام فقط به یه برکه ختم میشدن...سبزه هایی که رو به زردی بودند...خم شده و وارفته...تار های عنکبوتی که پر از وصله و سوراخ بود...جانوران ارام...اجرام اسمانی سنگین که جرمشون به زمین چربیده بود و زمین مرده  رو وادار به حرکت میکرد...سنگهای گوشه پرچین قدیمی...کپرهای کاهی بدون سر...نی های خالی و خشک چنگ زده رو زمین... 

یه افتاب بی فروغ که نورش را با تمسخر به زمین می تاباند...یه ابر بالای سر که هی بغضش را از مجرای نای پایین تر میداد و بیشتر به کبودی و تیرگی گرایش پیدا میکرد...باغ اروم بود...

صدای قرچ قرچ سنگها...اروم تر شدن حیوانات...سنگها سراشیبی رو شروع کردن به طی کردن مسیر نود درجه ای که به انتهای پرتگاه ختم میشد...هرلحظه تند تر...سریعتر...صداها بلند و بلند تر...همه جا اروم بود...اما دیگه این صداها یقه سکوت رو دریده بود...باغ هرز شده بود...انهایی که پرچین قدیمی را چیده بودند هرگز فکر نمیکردند که خاک زیر پرچین فروخته خواهد شد به خون اشامی که خون حیوانات این باغ را خورده بود...

دیگر باغ بی پرچین بود...تنها حصارش زیر قانون جاذبه به دست پرتگاه له شده بود...سراشیبی باغ رو درید...وهرزگی را ارزانی باغ کرد...

طنین مرگ ارام ارام بر باغ تحمیل شد و یه تحلیل همه جانبه رو براش به ارومغان اورد...باد وزید...باران بارید...درخت لرزید...ریشه ها بوی هوا را در مشامش فرو داد...خاک زیر و رو شد...جانوران رم کردند...

این باغ دیگر باغ سابق نبود...پتو و کتاب روی زمین مچاله شدند...به هوا برخاستند...خیس شدند...گوشه باغ افتادند...باد بلند میکردشان و با انرژی بیشتری به زمین میکوفت...بلند کرد...کوبید...

بلند کرد...از پرتگاه انداخت پایین....

+با ته مزه ای از اوضاع اجتماعی خوانده شود...فقط برای درک منظور...