میان خس و خاشاک برویانید گلی
خاک طلب میکند...زخم های سرگشوده خاک...لذت نابود کردن...لذت نگاه کردن یک مشت فقیر به دستانش که چگونه از بیکاری اماس کرده اند...کارگرها دست خودشان نیست که خداپرستند...انها خدا را میپرستند چون پولی نیست که به ان اقتدا کنند...چون قدرتی نیست که بخرند خدایگان را دسته جمعی...انها مجبور یا شاید محکومند به نداشتن...وقتی نداشته باشی پول را نفت و اب و برق را دهد...انوقت میپری سر فاشیست و کمونیست و هر ایسمی که سروتهش هیچ نیست....انها یک قدم جلویشان را میبینند و میپذیرند که ادامه ای که برایشان نهفته است خدا نشسته است و چشم به امدن منجی دوخته اند که نمی اید و خدایی در فنا که بلاخره در اینده ای حقوق مظلومان را بازپس خواهد گرفت...

+ نوشته شده در ساعت توسط لیا
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات