خلط خونی...
سیب را گاز بزن هنوز تا نیمه حلقت٬هنوز تا جایی که به قسمت غیر ارادی نرسیده تفش کن بیرون بعد که فهمیدی بوی سیب گرفته ای قی کن بیرون انقدر قی کن که خون بالا بیاوری...بعد برو دستت را تا اخر در حلقت فرو کن...ناخنت را روی کامت بکش و تا خون بیاید و اسانس درد را بچشی...اری اینگونه میتوانی یک بخشی از درونت را سر جایش بنشانی و نشانش دهی که هرچند هم ضعیف شده باشی باز هم تویی که دستور میدهی...سرت را درست زمانی که کم کم خواب تو را در بر میگیرد بلند کن از بالشت و یک زخم نه چندان عمیق در حدی که باز شود رویش بکش و نمک را بریز رویش و وقتی که داری جلز و ولز میکنی سرت را زیر پتو ببر و خودت را مجبور کن بخوابی...اینگونه است که میفهمی...
شرشر دست ها نیشخند گریز را بر لبهایش جاری میکندو او سرشار از حس عجیبی میشود که باید تمام شود...ه را با غلظت ادا کن طوری که خلطت بیاید و تفش کن بر سر زمین...خودت را پرت کن میان درک...
+خودم هم نمیدانم چه گفتم...
+سنگ را از بالای یک صخره پرت کن پایین وقتی صدای تالاپ رو شنیدیو شکسته شدن سکوت...خودت رو از بالا به پایین پرت کن...اونوقت بهت میگم...چطوری میشه حالی به حولی بود...
+این روزها هز روز به دَرَکْ واصل میشوم...
+لَعنَتیـــ غُرور زِنْدِگیتـــو اَزْ اینیـــ کِهـــ هَســتْــ بَدتَر نِمیــ کُنِهــ پَســـ بِکَپْـــ سَرِ جاتْـــ و اینْقَدْر...
+تُفْــْـــْـــْ...
+همین دیگر.../
+ نوشته شده در ساعت توسط لیا
|
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات