کفشم کثیف است
عین همه روزهایی که مغزم پر میشود از کثافت های حاصل از فکرم...
ماننند همان...
اری کمی تا قسمتی بیشتر از انچه که قابل تصور است...تصور میکنی که شاید این کثافت را بالا بیاوری تا جایی که محیط اطرافت پر شود از این کثافت های ذهنی ات...اما همیشه به این فکر میکنی که چرا و چطور لنگه های کفشت هستند که زودتر کثیف میشوند...چرا اینکه هر وقت میخواهی بپوشی بلاخره یک لک هم شده روی ان می یابی...یعنی لک همیشه هست...خلا کامل ان زمانیست که کفش نداشته باشی و با پای عریان بروی روی زمین داغی که تا بوده همین بوده...بروی روی خاکی پا بگذاری که پراست از استفراغ تو وهمه انهایی که بلد نبودند گهشان را جای دیگری خالی کنند...بروی از زمینی بگذری که بوی ترشی اش تو را روی خودت بالا میاورد...
مشکل از تو نیست که کثافت بالا میاوری...مشکل از کفش نیست که کثیف شده...مشکل اصلا چیست...؟؟تا بوده همین بوده...لنگه کفش هایی که کثیفند و طعم هوا را در درونی ترین قسمتشان با یه سولاخ به جریان انداخته اند...
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات