حس فردی که با تمام وجودش غمگین است...حس فردی که سالها گوشه اتاق کپیده و به این فکر میکند که اگر جاذبه بیشتر میکشید...حس بازنده ای که نیمه شبی از روزهای فوریه از قمارخانه به بیرون زده و اتانول درون وجودش اورااز درک محرک های محیطی عاجز ساخته و دستانش راتاعمق جیب ها فرو برده و میان خیابان های خلوت پرسه میزند...حس فردی که کف پایش میسوزد و سیگارهایش را یک به یک به کام مرگ میفرستد..حس فرمانده شکست خورده ای که نشسته است روی صندلی ننوی گوشه اتاق و تنهاکارش زل زدن به مدال های افتخاریست که یک شبه به فنا رفته...حس دلقکی که پاهایش شکسته و صورتش زخمیست...حس غذای نیم خورده روی میز کنار پنجره یک رستوران سرراهی...حس خواننده ای که خواندن را  رهاکرده...حس نویسنده ای که دستهایش شکسته...حس بازیگری که ممنوع التصویر شده...حس کارگردانی که دورانداخته شده...حس فردی که اجاره خانه اش ماه ها به تعویق افتاده...و...حس مردی که باتمام وجودغمگین است...

 

انگارفردی درونشان نشسته و شخصیت پردازی میکند و تکان میدهدتک تک نخهای باقی مانده را...انگارقرار است تا اخرعمر در پوستینی درغین چسبیده باشند وبرای خودشان از بشریت تعریف کنند...سازوکاریک حرکت  از پیش تعیین شده را تحلیل کنند ولبخند بزنند و ادامه دهند راه را...عمیق ترین افکارشان رامیان ریگهای چسبیده به سنگفرش های خیابان جابگذارندو ته سیگارهارا زیرپایشان له کنند وباخودشان فکر کنند که مهندسی عمران گرایش سازه سهل است یا دشوار؟درصورتی که نمیدانند این رشته چیست و از کجا می اید و غایتش چیست...بعد باخودشان فکر کنند که روان پریشی مطلق به دوصورت بروز میکند اغلب به صورت فاجعه و گاهی نیز به صورت رخدادی عظیم در حیات بشریشان...ومنتظر میمانند تامویه های زن لابه لای کوها به سکوت بدل شود...

اینگونه است که باتمام وجود غمگینند

                                                        برباد رفته

اول امدند تفرقه انداختند دوم امدند زیر بطن اجتماع رسوخ کردند سوم امدند...امدند و امدند و امدند و بردند...

اینبار امدند و هفت هزارسال را بردند...