خلیج و خور و خرمشهر و کارون...
انگارفردی درونشان نشسته و شخصیت پردازی میکند و تکان میدهدتک تک نخهای باقی مانده را...انگارقرار است تا اخرعمر در پوستینی درغین چسبیده باشند وبرای خودشان از بشریت تعریف کنند...سازوکاریک حرکت از پیش تعیین شده را تحلیل کنند ولبخند بزنند و ادامه دهند راه را...عمیق ترین افکارشان رامیان ریگهای چسبیده به سنگفرش های خیابان جابگذارندو ته سیگارهارا زیرپایشان له کنند وباخودشان فکر کنند که مهندسی عمران گرایش سازه سهل است یا دشوار؟درصورتی که نمیدانند این رشته چیست و از کجا می اید و غایتش چیست...بعد باخودشان فکر کنند که روان پریشی مطلق به دوصورت بروز میکند اغلب به صورت فاجعه و گاهی نیز به صورت رخدادی عظیم در حیات بشریشان...ومنتظر میمانند تامویه های زن لابه لای کوها به سکوت بدل شود...
اینگونه است که باتمام وجود غمگینند
برباد رفته
اول امدند تفرقه انداختند دوم امدند زیر بطن اجتماع رسوخ کردند سوم امدند...امدند و امدند و امدند و بردند...
اینبار امدند و هفت هزارسال را بردند...
گریستن دلقک هاگوشه به گوشه خیابان های بی سروته شهر اموات